|
|
تو |
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 3:41 توسط سپیده
|
|
||
|
|
عشق |
|
|
دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز هنگام با آن اوج مي يابد . عشق در غالب دل ها ، در شكل هاي و رنگهاي تقريبا“ مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها “ بر خلاف غريزه ها “ هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش را دارد و از روح رنگ مي گيرد مي توان گفت : كه به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست . عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست . عشق ، در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار رابطه دارد . اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج وجذب زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي محسوس را بگونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم ... |
||
|
2
نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 3:27 توسط سپیده
|
|
||
|
|
عشق |
|
|
آمین کریسمس را به همه ی ارامنه و مسیحی های عزیزم تبریک می گویم |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 23:32 توسط سپیده
|
|
||
|
|
هفت شهر عشق |
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 4:12 توسط سپیده
|
|
||
|
|
عشق |
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 21:40 توسط سپیده
|
|
||
|
|
زندگی |
|
|
زندگی به ۳ چیز پایدار است
۱-امید ۲-صبر ۳-گذشت. کسی که هر یک از این ها را داشته باشد هرگز فرو نمی ریزد سلام دوستان عزیزم من از همتون عذر خواهی میکنم بخاطره اینکه چند وقتی نتونستم وبلاگم رو آپ کنم و از همه دوستانی که سر زدن تشکر میکنم که به من اینقدر لطف دارن . سپیده |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 21:7 توسط سپیده
|
|
||
|
|
به یاد داری؟ |
|
|
به یاد داری؟ به ياد داری، زمانی که می رفتی باران می باريد؟!... به سويت دويدم تا راه رفتن را بر تو بربندم. در نگاهت چشم دوختم و التماس ماندن کردم. به ياد داری گفتم اگر تو بروی... اگر از من خيال برگيری، اگرمن را به تقدير بسپاری،... بال پروازم خواهد شکست؟!... اشک هايم را به ياد داری؟... شکستنم را به ياد داری؟... و تو... به ياد داری گفتی در باران هم باز می گردی؟ ……………. اينجا باران می بارد. و من نگاه به همان راه دوخته ام. ای کاش می آمدی... ای کاش..
من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو. به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو. من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو.من اين دنيا را براي دو چي ميخواهم يكي تو وديگري با تو. |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 17:23 توسط سپیده
|
|
||
|
|
بدترین درد |
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 2:42 توسط سپیده
|
|
||
|
|
من می خوام |
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 2:31 توسط سپیده
|
|
||
|
|
عشق چيز خاصي است |
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 1:22 توسط سپیده
|
|
||
|
|
حرف هاي ما |
|
|
حرف هاي ما هنوز ناتمام... تا نگاه مي كني: وقت رفتن است باز همان حكايت هميشگي! پيش از آنكه باخبر شوي لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود. آي... اي دريغ و حسرت هميشگي! ناگهان چقدر زود دير مي شود! "قيصر امين " |
||
|
2
نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 8:13 توسط سپیده
|
|
||
|
|
دلم برات تنگه |
|
|
دلم برات تنگه ... وقتی که بارون میاد و من بدون چتر ... تنها ... تنها و آرام ... صبور و بردبار... خودم رو دست ابرای سیاه میدم... تا بر من ببارند... شاید کمی از درد فقدان تو رو از عمق دل و جون من بشورن و ببرن... اما ... اما میدونی که فقط بیشتر دلم تنگ میشه ... چقدر دلم برای چشمات تنگه میشه ... وقتی که چشمامو میبندم و به عمق چشمهای تو خیره میشم... هنوزم منتظرم................... |
||
|
2
نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 8:7 توسط سپیده
|
|
||
|
|
خدایا |
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 1:48 توسط سپیده
|
|
||
|
|
عاشق بی صدا |
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 15:17 توسط سپیده
|
|
||
|
|
عشق |
|
|
وقتي آموزگار پرسيد عشق چند بخش است ؟! دستم را بالا و پائين بردم و گفتم يک بخش . اما وقتي تو را شناختم فهميدم که عشق 3 بخش داره :
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 3:59 توسط سپیده
|
|
||
|
|
مي خواهم |
|
|
مي خواهم عشق را بنويسم اما چگونه؟ مي خواهم عشق را بخوانم اما با كدام احساس ... مي خواهم عشق را با سلام،وداع گويم ولي ولي اين زندگيست كه از عشق اثر مي پذيرد ، اين عشق است كه سلام را مي آفريند مي توان زندگي را به تلالؤ عشق رنگين ساخت اما با كدامين رنگ؟ رنگي كه سياهي نفرت را در خود محو كند ، رنگي كه بوي عشق بدهد رنگي كه... ! |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 3:56 توسط سپیده
|
|
||
|
|
وقتي كه رفتي |
|
|
وقتي كه رفتي بي كسي را تازه فهميدم با رفتنت دلواپسي را تازه فهميدم بغضي غريب از جنس باران در گلويم ماند ابري سترون قله هاي عشق را پوشاند باد خزان پيچيد و دست ياس پرپر شد تك شاخه افسرده احساس پرپر شد من ماندم و يك آسمان فانوس دلتنگي در آتش زاده شد ققنوس دلتنگيم و به راستي در حقيقت من تو را با چشمانم دوست ندارم زيرا آنها در تو هزاران خطا مي بينند اما اين دل من است كه چيزي را كه چشمانم به تحقير به آن مي نگرد دوست مي دارد دلي كه علي رغم آنچه آنها مي بينند خوشش مي آيد ديوانه وار دوست بدارد
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 4:44 توسط سپیده
|
|
||
|
|
کاش |
|