تبليغاتX

در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد

دریای عشق
دریای عشق
تقدیم به کسانی که عاشق اند و معنی عشق را می فهمند
تو
دستهایم برایت شعر می نویسند

اما تو هرگز نخواهی خواند

آتش عشق در چشمانم غوطه می زند

ولی تو هرگز نخواهی دید

نه تو هرگز مرا نخواهی فهمید

و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت

و باز تو درک نخواهی کرد

 

2 نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 3:41  توسط سپیده  | 

عشق
                                      
دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز هنگام با آن اوج مي يابد .
عشق در غالب دل ها ، در شكل هاي و رنگهاي تقريبا“ مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها “ بر خلاف غريزه ها “ هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش را دارد و از روح رنگ مي گيرد مي توان گفت : كه به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست . عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .
عشق ، در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار رابطه دارد . اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج وجذب زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي محسوس را بگونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم ...

                                    

2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 3:27  توسط سپیده  | 

عشق
رودها در جاری شدن

و علفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند

کوه ها با قله ها

و دریاها با موجها زندگی پیذا می کنند

و انسانها و همه ی انسانها با عشق،

فقط با عشق

پس با خدایا بر من رحم کن

بر من که میدانم ناتوانم رحم کن

باشد که خانه ای نداشته باشم

باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم

باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم

اما نباشد ،هرگز نباشد

که در قلبم عشق نباشد،هرگز نباشد

                                                   آمین

       

کریسمس را به همه ی ارامنه و مسیحی های عزیزم تبریک می گویم

2 نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 23:32  توسط سپیده  | 

هفت شهر عشق
هفت شهر عشق

شهر اول :نگاه و دلربایی

شهر دوم :دیدار و آشنایی

شهر سوم :روزهای شیرین و طلایی

شهر چهارم:بهانه،فکر،جدایی

شهر پنجم:بی وفایی

شهر ششم:دوری و بی اعطنایی

شهر هفتم:اشک،آه،تنهایی

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 4:12  توسط سپیده  | 

عشق
عشق عشق می آفریند       عشق زندگی می بخشد

زندگی رنج به همراه دارد        رنج دلشوره می آفریند

دلشوره جرات می بخشد        جرات اعتماد به همراه دارد

اعتماد امید می آفریند            امید زندگی می بخشد

زندگی عشق می آفریند         عشق عشق می آفریند

                       .....و از عشق مردن

                      سفریست به سوی خدا

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 21:40  توسط سپیده  | 

زندگی
زندگی به ۳ چیز پایدار است

۱-امید  ۲-صبر ۳-گذشت. کسی که هر یک از این ها را داشته باشد هرگز فرو نمی ریزد

         

سلام دوستان عزیزم

من از همتون عذر خواهی میکنم بخاطره اینکه چند وقتی نتونستم وبلاگم رو آپ کنم و از همه دوستانی که سر زدن تشکر میکنم که به من اینقدر لطف دارن .

سپیده

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 21:7  توسط سپیده  | 

به یاد داری؟

به یاد داری؟

به ياد داری، زمانی که می رفتی باران می باريد؟!...

به سويت دويدم تا راه رفتن را بر تو بربندم.

در نگاهت چشم دوختم و التماس ماندن کردم.

به ياد داری گفتم اگر تو بروی...

اگر از من خيال برگيری،

اگرمن را به تقدير بسپاری،...

بال پروازم خواهد شکست؟!...

اشک هايم را به ياد داری؟...

شکستنم را به ياد داری؟...

و تو...

به ياد داری گفتی در باران هم باز می گردی؟

…………….

اينجا باران می بارد.

و من نگاه به همان راه دوخته ام.

ای کاش می آمدی...

ای کاش..

من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو. به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو. من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو.من اين دنيا را براي دو چي ميخواهم يكي تو وديگري با تو.

    

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 17:23  توسط سپیده  | 

بدترین درد

بدترین درد این نیست عشقت بمیره

بدترین درد اینه که به اونی که دوستش داری نرسی

بدترین درد این نیست عشقت بهت نارو بزن

بدترین درد اینه که عاشق یکی بشی که اون ندونه

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 2:42  توسط سپیده  | 

من می خوام

من می خوام همیشه عاشق بمونم ... به تو و چشمهای روشنت قسم ... با ترانه های آفتابی تو ... می تونم به صبح فردا برسم ... این همه خاطره رو چی کار کنیم ... نمی تونیم که از اونها بگذریم ... واژه ی شروع شعر من تویی ... بیا تا آخر خط با هم بریم ... واسه چی می خوایی که تنهام بذاری ؟ ... چرا باید تو رو از یاد ببرم ؟ ... یادمه یه روز نشستی رو به روم ... گفتی که محاله از تو بگذرم ... بیا با هم آسمونو طی کنیم ... تو به من یه فرصت تازه بده ... می دونم که چشمای عاشق تو ... راه و رسم عاشقی رو بلده ... توی این شبهای تلخ و سوت و کور ... بیا تا خورشید رو پیدا بکنیم ... اگه امروز رو گرفتن ازمون ... بیا فکری واسه فردا بکنیم

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 2:31  توسط سپیده  | 

عشق چيز خاصي است

عشق چيز خاصي است

 

يک رفت و آمد نيست

 

عشق تنها يکبار بر تو حادث مي شود

 

اما واقعي است

 

عشق آن هنگامي است که تنها بدان مي انديشي

 

که او کجاست

 

عشق چون معجزه است

 

 که به سختی توجیه می شود

 

عشق زماني است که تو او را ايمن از

 

باد و باران می داری

 

عشق آن هنگامي است که تو او را در آغوش مي کشي 

و زمان را از ياد مي بري

 

عشق آن هنگامي است که تو او را مي بيني

 

و بی قرار می گردی

 

عشق آن هنگامی که تو در می یابی

 

 استتمايلاتت را

 

عشق آن هنگامي است که تو نام او را

 

بر سراسر آسمانها مي نويسي

 

عشق آن هنگامي است که تنها آرزويت

 

اينست که تو را با خود به دور دستها بري

 

عشق آن هنگامي است که تو او را مي بيني

 

و او در چشمانت ماندگار مي شود 

 

عشق آن هنگامي است که تو درمي يابي

 

که او همه چيز است

 

به عشق تو من يک ستاره خواهم ربود

 

و آن را به تو خواهم بخشيد....

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 1:22  توسط سپیده  | 

حرف هاي ما

حرف هاي ما هنوز ناتمام...

تا نگاه مي كني: وقت رفتن است

باز همان حكايت هميشگي!

پيش از آنكه باخبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود.

آي...

اي دريغ و حسرت هميشگي!

ناگهان چقدر زود دير مي شود!

"قيصر امين "

2 نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 8:13  توسط سپیده  | 

دلم برات تنگه

دلم برات تنگه ... توی این روزهای خاکستری و ابری ... وقتی که نسیم به صورتم میخوره ... دستهام , دستهای تورو میخوان ... تا منو از میون این روزگارشلوغ رد کنی ... محو بشم ... نیست بشم... از میون آدمهایی که منزلت عشق رو نچشیدن ... یا چشیدن و قدرشو نمیدونن...

دلم برات تنگه ... وقتی که بارون میاد و من بدون چتر ... تنها ... تنها و آرام ...

               صبور و بردبار... خودم رو دست ابرای سیاه میدم... تا بر من ببارند... شاید کمی از درد فقدان تو رو از عمق دل و جون من بشورن و ببرن... اما ... اما میدونی که

              فقط بیشتر دلم تنگ میشه ...

چقدر دلم برای چشمات تنگه میشه ... وقتی که چشمامو میبندم و به عمق

             چشمهای تو خیره میشم... 

             هنوزم منتظرم...................

2 نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 8:7  توسط سپیده  | 

خدایا

 

خدایا: به هر که دوست میداری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که : دوست داشتن از عشق برتر است.

هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري

 و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

چرا كه تو را دوست دارم

ديوانه وار عاشقت شدم

چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم

 با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي

 و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم

 نه تو از عشق من دست ميكشي

 و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود

 سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولاني است

 و قلبم در آرزوي تو مي سوزد

 آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي

خورشيد وجودت پنهان مي گردد

 و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند

 و به دنياي غريبي مي برند

 هميشه در قلبم حضور داري

 و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است

 تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام

 محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 1:48  توسط سپیده  | 

عاشق بی صدا

عاشق بی صدا 

قصه ی من و تو

نه با اندوه بايد ماند

نه غم را بايد از خود راند

بيا تا ما شريك شادی و اندوه هم باشيم...

چقدر اين زندگی زيباست

که من بعد از چه طولانی زمانی،

يافتم عشق و تو را با هم.

تو را من دوست می دارم

شايد ما دوباره پيش هم باشيم

به آن ايمان و اين اقرار می ارزيد

و با اين ديد ، محشر ، روز زيبايست

و با اين وعده دوزخ ، بهترين مأواست

و تصنيف بلند عشق تو امروز 

در اوج خويش می رقصيد

و من  تصنيف ساز عشق تو  امروز

تو را در اوج  تو ديدم

و پرسيدم که: « شادی چيست غير از اين

که تصنيف بلند عشق را در اوج خود بينی؟! »

و از اعماق قلبم شادمان بودم

و قانون بزرگ زندگی را خوب فهميدم :

نه با اندوه بايد ماند

نه غم را بايد ازخود راند

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 15:17  توسط سپیده  | 

عشق

عشق

وقتي آموزگار پرسيد عشق چند بخش است ؟! دستم را بالا و پائين بردم و گفتم يک بخش .

اما وقتي تو را شناختم فهميدم که عشق 3 بخش داره :

1- اتش تو را ديدم

2- شادي با تو بودن

3- اندوه بي تو ماندن

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 3:59  توسط سپیده  | 

مي خواهم

مي خواهم عشق را بنويسم اما چگونه؟

مي خواهم عشق را بخوانم اما با كدام احساس ...

مي خواهم عشق را با سلام،وداع گويم ولي

ولي اين زندگيست كه از عشق اثر مي پذيرد ، اين عشق است كه سلام را مي آفريند

مي توان زندگي را به تلالؤ عشق رنگين ساخت اما با كدامين رنگ؟

رنگي كه سياهي نفرت را در خود محو كند ، رنگي كه بوي عشق بدهد رنگي كه... !

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 3:56  توسط سپیده  | 

وقتي كه رفتي

وقتي كه رفتي بي كسي را تازه فهميدم

 با رفتنت دلواپسي را تازه فهميدم

بغضي غريب از جنس باران در گلويم ماند

ابري سترون قله هاي عشق را پوشاند

باد خزان پيچيد و دست ياس پرپر شد

تك شاخه افسرده احساس پرپر شد

من ماندم و يك آسمان فانوس دلتنگي

در آتش زاده شد ققنوس دلتنگيم

 

و به راستي در حقيقت من تو را با چشمانم دوست ندارم زيرا آنها در تو هزاران خطا  مي بينند اما اين دل من است كه چيزي را كه چشمانم به تحقير به آن مي نگرد دوست مي دارد

دلي كه علي رغم آنچه آنها مي بينند خوشش مي آيد ديوانه وار دوست بدارد.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 4:44  توسط سپیده  | 

کاش