تبليغاتX

در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد

دریای عشق
دریای عشق
تقدیم به کسانی که عاشق اند و معنی عشق را می فهمند
خدایا

 

خدایا: به هر که دوست میداری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که : دوست داشتن از عشق برتر است.

هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري

 و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

چرا كه تو را دوست دارم

ديوانه وار عاشقت شدم

چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم

 با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي

 و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم

 نه تو از عشق من دست ميكشي

 و نه قلب من از عشقت روي گردان مي شود

 سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولاني است

 و قلبم در آرزوي تو مي سوزد

 آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي

خورشيد وجودت پنهان مي گردد

 و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند

 و به دنياي غريبي مي برند

 هميشه در قلبم حضور داري

 و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است

 تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام

 محبوبم هميشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 1:48  توسط سپیده  | 

عاشق بی صدا

عاشق بی صدا 

قصه ی من و تو

نه با اندوه بايد ماند

نه غم را بايد از خود راند

بيا تا ما شريك شادی و اندوه هم باشيم...

چقدر اين زندگی زيباست

که من بعد از چه طولانی زمانی،

يافتم عشق و تو را با هم.

تو را من دوست می دارم

شايد ما دوباره پيش هم باشيم

به آن ايمان و اين اقرار می ارزيد

و با اين ديد ، محشر ، روز زيبايست

و با اين وعده دوزخ ، بهترين مأواست

و تصنيف بلند عشق تو امروز 

در اوج خويش می رقصيد

و من  تصنيف ساز عشق تو  امروز

تو را در اوج  تو ديدم

و پرسيدم که: « شادی چيست غير از اين

که تصنيف بلند عشق را در اوج خود بينی؟! »

و از اعماق قلبم شادمان بودم

و قانون بزرگ زندگی را خوب فهميدم :

نه با اندوه بايد ماند

نه غم را بايد ازخود راند

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 15:17  توسط سپیده  | 

عشق

عشق

وقتي آموزگار پرسيد عشق چند بخش است ؟! دستم را بالا و پائين بردم و گفتم يک بخش .

اما وقتي تو را شناختم فهميدم که عشق 3 بخش داره :

1- اتش تو را ديدم

2- شادي با تو بودن

3- اندوه بي تو ماندن

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 3:59  توسط سپیده  | 

مي خواهم

مي خواهم عشق را بنويسم اما چگونه؟

مي خواهم عشق را بخوانم اما با كدام احساس ...

مي خواهم عشق را با سلام،وداع گويم ولي

ولي اين زندگيست كه از عشق اثر مي پذيرد ، اين عشق است كه سلام را مي آفريند

مي توان زندگي را به تلالؤ عشق رنگين ساخت اما با كدامين رنگ؟

رنگي كه سياهي نفرت را در خود محو كند ، رنگي كه بوي عشق بدهد رنگي كه... !

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 3:56  توسط سپیده  | 

وقتي كه رفتي

وقتي كه رفتي بي كسي را تازه فهميدم

 با رفتنت دلواپسي را تازه فهميدم

بغضي غريب از جنس باران در گلويم ماند

ابري سترون قله هاي عشق را پوشاند

باد خزان پيچيد و دست ياس پرپر شد

تك شاخه افسرده احساس پرپر شد

من ماندم و يك آسمان فانوس دلتنگي

در آتش زاده شد ققنوس دلتنگيم

 

و به راستي در حقيقت من تو را با چشمانم دوست ندارم زيرا آنها در تو هزاران خطا  مي بينند اما اين دل من است كه چيزي را كه چشمانم به تحقير به آن مي نگرد دوست مي دارد

دلي كه علي رغم آنچه آنها مي بينند خوشش مي آيد ديوانه وار دوست بدارد.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 4:44  توسط سپیده  | 

کاش

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

برگهای آخر تقویم عشق

حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت

اشکهایم را برایت می فرستم تا بدانی درددل بالاترین دردهاست

چشمهایم را برایت می فرستم تا بدانی چشم من گریان ترین چشمهاست

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 4:33  توسط سپیده  | 

انتظار

عمریست می خواهم جمله ای را به تو بگویم . اما نمی توانم.

عمریست به انتظار نشستم تا شاید تو بیایی و جمله را بگویی اما نیامدی.

عمریست در کنار من اما دور از من هستی.

عمریست که از درد عشق تو شب خواب ندارم.

عمریست می ترسم تا حال که من تورا دوست داشته ام ، تو من را دوست نداشته ای.

آخر دلم را به دریا می زنم و و به تو می گویم که .......

2 نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 4:26  توسط سپیده  | 

با تو

تقدیم به او که می داند دوستش دارم . هم او که با داشتنش زمستان سرد بهاری دلنشین خواهد بود...

 

با تو تا نهایت زمانه ٬ تا باقی وجود٬ تا انتهای عالم فانی٬ عاشقانه خواهم ماند.

با تو از کران تا کران٬ تا بلندای  قله های سپید خوشبختی ٬ با دو بال نازک به پرواز در خواهم آمد.

تجربه اولین عشق با تو شیرین شد خوب من.

با تو گل خوشبختی از اعماق وجودم جوانه زد .

با تو جرقه های عاشق شدن در آتشکده متروک قلبم  شعله کشید و ترانه های عاشقانه ام با تو به حقیقت رسید.

انجماد خون در رگهای یخ زده ام ٬ در شراره های آغوش سوزانت ذوب شد  و با تو و وجود متبرک توست  که می خواهم بمانم  تا همیشه  و همیشه  در کلبه عشق  میزبان نفسهای  عاشقانه ات خواهم ماند...

دوستت دارم خوبِ من  

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 2:41  توسط سپیده  | 

سوتک...
7820ae18e8

نمی دانم پس از مرگم، چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم، کوزه گر از خاک اندام چه می سازد

ولی بسيار مشتاقم که

از خاک گلويم

سوتکی سازد

گلويم سوتکی باشد به دست طفلکی

گستاخ و بازيگوش

و او يکی پی در پی دم گرم خودش را بر گلويم

سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدينسان بشکند

دائم سکوت مرگبارم را ! ! !

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 2:36  توسط سپیده  | 

به او بگوید دوستش دارم

 به او بگویید دوستش دارم

  (  تقدیم به یگانه عشقم  )

   بنام عشقی که مرا دیوانه خود ساخت          بنام آنکه گیتار عشق را نواخت  

  بنام آنکه نگین عاشقی بروی انگشته دوستی نهاد

         بنام یگانه مبعود زندگیم               بنام زیبای زیبا آفرین

                بنام یگانه هستی آفرین  

                                                                                                                دوستدار تو           


2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 5:39  توسط سپیده  | 

سنگدل
وقتی نگاهت را برایم ننگ کردی پروانه شمع دلم را منگ کردی وقتی نگاهت را سرودم باورم شد با من مدارا می کنی،نه! جنگ کردی روزی که باورهای خیسم را شکستی دیگر چرا پای دلم را لنگ کردی؟        اینجا خدایان مرا به آتش کشیدند  آن لحظه ای که قلب خود راسنگ کردی دیدی غزلهایم   تمامی رنگ می باخت این آخرین شعر مرا کمرنگ کردی    

2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 4:50  توسط سپیده  | 

غم
زمانی که از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداز شد که می گفت : تا آخر عمربا تو هستم از او پرسیدم کیستی؟ جواب داد : غم هستم و آن لحظه فکر کردم که غم عروسکی است که من با آن سر گرم می شوم ولی اکنون فهمیدم که من عروسکی هستم بازیچه غم .
2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 4:29  توسط سپیده  | 

گریه
گریه کردم گریه کردم اما دردمو نگوفتم تکیه دادم به غرورم که از پا نیوفتم چه ترانه بی اثر بود مثل مشت زدن به دیوار اولین فصل شکستن آخرین خدا نگهدار من به قله می رسیدم اگه هم ترانه بودی صد تا سد می شکستم اگه تو بهانه بودی اگه غم ترانه بودی اگه تو بهانه بودی اگه غم ترانه بودی اگه تو بهانه بودی با تو فانوس ترانه یه چراغ شعله ور بود لحظه ها چه عاشقانه, قاصدک چه خوش خبر بود کوچه ها بدون بن بست ,آسمون پر از ستاره شبا گل خونه خورشید, واژه ها شعر دوباره دست تکون دادن آخر تو اون کوچه خلوت بغض آواز, گریه های بی نهایت
2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 4:27  توسط سپیده  | 

غم
غم را دوست دارم چون اشک دل است .... اشک را دوست دارم چون گواه دل است .... دل را دوست دارم چون محبت را به من آموخت !!! محبت را دوست دارم چون تو را دوست دارم.... و تو را دوست دارم بي آنکه بدانم چرا؟؟؟؟ و حالا تو به من بگو چرا؟؟
2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 4:20  توسط سپیده  | 

کاشکی برگردیم
کاشکی برگردیم دوباره به روزایِ مهربونی به گذشته ی قشنگ و لحظه های همزبونی کاشکی برگردیم دوباره به رفاقت قدیمی به روزای آشنایی باز به حرفای صمیمی کاشکی می شد میدونستی لحظه هام بی تو تمومن هر چی خوبیه تو دنیاس واسه من بی تو حرومن کاشکی میشُد که دوباره تُوُ خیالم می نشستی این غرور سرد من رو با غرورت می شکستی!
2 نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 4:16  توسط سپیده  | 

 





Powered by WebGozar

YaGoohoo!gle

Yahoo! Search

Web | Images | Video | Directory | Local | News | Products | [Edit]

salam irani

javascripts

عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست... صدقه است

هــــــــــــــــــمراهان فــروغ

VandaClick Best Site & Group For All People In The World