|
|
به یاد داری؟ |
|
|
به یاد داری؟ به ياد داری، زمانی که می رفتی باران می باريد؟!... به سويت دويدم تا راه رفتن را بر تو بربندم. در نگاهت چشم دوختم و التماس ماندن کردم. به ياد داری گفتم اگر تو بروی... اگر از من خيال برگيری، اگرمن را به تقدير بسپاری،... بال پروازم خواهد شکست؟!... اشک هايم را به ياد داری؟... شکستنم را به ياد داری؟... و تو... به ياد داری گفتی در باران هم باز می گردی؟ ……………. اينجا باران می بارد. و من نگاه به همان راه دوخته ام. ای کاش می آمدی... ای کاش..
من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو. به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو. من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو.من اين دنيا را براي دو چي ميخواهم يكي تو وديگري با تو. |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 17:23 توسط سپیده
|
|
||
|
|
بدترین درد |
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 2:42 توسط سپیده
|
|
||
|
|
من می خوام |
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 2:31 توسط سپیده
|
|
||
|
|
عشق چيز خاصي است |
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 1:22 توسط سپیده
|
|
||
|
|
حرف هاي ما |
|
|
حرف هاي ما هنوز ناتمام... تا نگاه مي كني: وقت رفتن است باز همان حكايت هميشگي! پيش از آنكه باخبر شوي لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود. آي... اي دريغ و حسرت هميشگي! ناگهان چقدر زود دير مي شود! "قيصر امين " |
||
|
2
نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 8:13 توسط سپیده
|
|
||
|
|
دلم برات تنگه |
|
|
دلم برات تنگه ... وقتی که بارون میاد و من بدون چتر ... تنها ... تنها و آرام ... صبور و بردبار... خودم رو دست ابرای سیاه میدم... تا بر من ببارند... شاید کمی از درد فقدان تو رو از عمق دل و جون من بشورن و ببرن... اما ... اما میدونی که فقط بیشتر دلم تنگ میشه ... چقدر دلم برای چشمات تنگه میشه ... وقتی که چشمامو میبندم و به عمق چشمهای تو خیره میشم... هنوزم منتظرم................... |
||
|
2
نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 8:7 توسط سپیده
|
|
||