|
|
به یاد داری؟ |
|
|
به یاد داری؟ به ياد داری، زمانی که می رفتی باران می باريد؟!... به سويت دويدم تا راه رفتن را بر تو بربندم. در نگاهت چشم دوختم و التماس ماندن کردم. به ياد داری گفتم اگر تو بروی... اگر از من خيال برگيری، اگرمن را به تقدير بسپاری،... بال پروازم خواهد شکست؟!... اشک هايم را به ياد داری؟... شکستنم را به ياد داری؟... و تو... به ياد داری گفتی در باران هم باز می گردی؟ ……………. اينجا باران می بارد. و من نگاه به همان راه دوخته ام. ای کاش می آمدی... ای کاش..
من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو. به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا وديگري تو. من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو وديگري خوشبختي تو.من اين دنيا را براي دو چي ميخواهم يكي تو وديگري با تو. |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 17:23 توسط سپیده
|
|
||