قصهء غصهء ما
يكي بود يكي نبود توي دنياي بزرگ غير از من و تو و خدا هيچ كس نبود. قصهء من و تو و جدايي ما قصهء غصهء اين دل منه. اين دل من كه هميشه مثل يك تيكهء شيشه ميشكنه؛ خودمم خبر ندارم به خدا چرا اين شكستنا نداره صدا. يه روز از اون روزاي تلخ هميشه موندگار تو خاطرم قصسش اينه كه مي گم : من و تو با هم ديگه رفته بودم بالاي كوه؛ تو به من گفته بودي كه :«اگه دس بزني به آسمون ديگه هيچ وقت نمي توني ببيني رنگ زمين چه رنگيه.» من همش مي ترسيدم يه وقت نشه دست بزنم به آسمون تو همش مي خنديدي مي دويدي دنبال اون شاپركا كه به من قول داده بودي يكي شو برام بگيري از هوا. منو هي گول مي زدي به من می گفتی:«توي دنياي بزرگ به جز اين شاپركا هيچ چيز قشنگي نيست.» ما دو تا با هم ديگه مي دويديم كه يه دفه يكي از شاپركا پريد هوا رف توي آسمونا من حواسم نبود و دستامو بردم تو هوا كه يهو انگاري صد تا از اون شاپركا پر كشيدن رفتن هوا دو تا دستامو گرفتن بال زدن رفتن بالا. من و تو دتاييمون ترسيده بوديم هر دومون با هم ديگه جيغ كشيديم،خدامونو صدا زديم تو از اون پائين و من از اون بالا. يه هويي شاپركا پر زدنو منو بردن بالا تر اين دفه داد كشيدم گفتم :«كجا ميريد كجا؟» يه دفه يكي از اون شاپئكا در گوشم چيزي گفت، گفت :«اگه دوسش داري با ما بيا» وقتي اين رو شنيدم ساكت شدم ولي تو داد ميزدي،اسممو فرياد ميزدي. به تو گفتم :«شاپرك ها ميدونن چيكا مي كنن انقدر صدام نكن تو رو خدا» منو تو ساكت شديم هر دوتامون تو از اون پائين و من از اون بالا. عاقبت شاپركا من و بردن؛ نميدونم به كجا ولي اينجا ديگه من نمي تونم ببينم رنگ زمين چه رنگيه. تو به من گفته بودي اما اين شاپركا منو بردن واسه اينكه ببرن پيشه خدا. حالا ما تنهاي تنها مي خونيم قصهء اين جدايي رو تو از اون پائينو من از اين بالا. نمي دونم تو الآن كجايي و چي داري ميگي ولي من دارم ميگم دوست دارم اما فرقي نداره كجا باشه چه اون پائين چه اين بالا. ولي من از خدامون قول مي گيرم كه يه روز همديگرو باز ببينيم يا كه اون پايين و يا همين بالا، آخه اين مهم تره كه من بدونم تو هميشه منو تو يادت داري مثل من كه واسهء هميشه دوستت مي دارم يا پيشت پائين و يا همين بالا
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر ۱۳۸۴ ساعت 1:37 توسط سپیده
|