عاشق بی صدا 

قصه ی من و تو

نه با اندوه بايد ماند

نه غم را بايد از خود راند

بيا تا ما شريك شادی و اندوه هم باشيم...

چقدر اين زندگی زيباست

که من بعد از چه طولانی زمانی،

يافتم عشق و تو را با هم.

تو را من دوست می دارم

شايد ما دوباره پيش هم باشيم

به آن ايمان و اين اقرار می ارزيد

و با اين ديد ، محشر ، روز زيبايست

و با اين وعده دوزخ ، بهترين مأواست

و تصنيف بلند عشق تو امروز 

در اوج خويش می رقصيد

و من  تصنيف ساز عشق تو  امروز

تو را در اوج  تو ديدم

و پرسيدم که: « شادی چيست غير از اين

که تصنيف بلند عشق را در اوج خود بينی؟! »

و از اعماق قلبم شادمان بودم

و قانون بزرگ زندگی را خوب فهميدم :

نه با اندوه بايد ماند

نه غم را بايد ازخود راند